کتاب زندگی يک قصه داره.....  

   و تو آن ماجرای بی نظيری ....               

        وحالا قصه ی من غصه ی توست....

                    و شايد قصه ی من ماجرايت ....                  

                                                                 سفر کردن به شهر ديدگانت

                          به جان شمعدانی کار من نيست

                         فقط لطفی کن و دل را بينداز ......

                                                                  به رسم يادگاری زير پايت  ........

چی بگم ؟؟ جواب بعضيارو فقط ميشه با سکوت داد . شايد بشه با سکوت يه چيزايی رو بفهمونی اما با کلمات نه . بازی کردن با کلمات،پيش هم چيدن حروف،سرهم کردن جملات تکراری کار سختی نيست اما فهموندن حرفا اونم به جماعتی که همه چی رو اونجوری ميفهمن که خودشون دوست دارن نه اونجوری که تو ميگی،کار خيلی سختيه . کاش ميشد تو لحظه ها گم شد کاش ميشد هيچی رو نديد هيچی رو نشنيد کاش ميشد بود اما نبود يا نبود اما بود . کاش ميشد هميشه شب بود کاش ميشد هميشه باريد کاش ميشد رفت اما نرفت .کاش نبودی و داشمت يا کاش بودی و نداشتمت هستی و دارمت اما ندارمت نيستی و ندارمت اما دارمت . بازم چراغ قرمز حالا وقتشه صبر کنم تا سبزشه (شمارش معکوس ) حالا که قراره بری يادت باشه که ورود ممنوع جريمه داره (هی حواست کجاست اينجا ورود ممنوعه ) فکر جريمه رو کردی ؟؟‌ سرم پائينه برای اينکه نميخوام ببينم اينجا ورود ممنوعه (اره ميدونم جريمه ميشم اما فکر ميکنم ارزشش و داره )‌ ديگه چشمام چراغ قرمز و سبز و نبينه شايدم ميبينه اما ديگه اهميتی نداره .پام و گذاشتم رو گاز چون ديگه برای رسيدن لحظه شماری ميکنم (ميدونم سرعت بالا خطرناکه اما خطر کردن هيجان داره مخصوصا وقتی داری از التهاب ميميری) حالا ميتونم با جرات بگم چشمام هيچ چيز و هيچ کس و نميبينه (اما مطمئنم که تصادف نميکنم اخه برای تصادف کردن وقت ندارم )‌ قبلا اين راه هزار بار رفتم اما هيچ وقت انقد طولانی نبود (دارم ميميرم پس چرا تموم نميشه)..........................................................................................

دارم ميام لطفا منتظرم باش مقصد من توی اين راه طولانی فقط تويی پشت درم باز کن در و که ....

/ 0 نظر / 6 بازدید